....
منو حالا نوازش کن که این فـرصت نره از دست
شاید این آخرین باره که این احـساس زیــبا هست
منو حالا نــوازش کن همین حالا که تب کردم
اگــر لـمـسم کـنی شـاید ، به دنـیای تـو بـرگردم
هنوزم میشه عاشق بود تو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش ، اگر چه دیگه وقتی نیست
نبــیـنم این دمه ، آخر توچشـمات غـصه میـشیـنه
همــه اشکاتو میــبـــوســم ، مــیدونم قــسمـتم ایـنه
تو ازچشمای من خوندی که از این زندگی خستم
کنـارت اونقدر آرومم ، که از مـرگم نمـیـترسـم
تــنم سرده ولـی انـگار ، تو دسـتهای تـو آتـیشــه
خودت پـلکامو می بندی و این غصه تـموم میشه
ابدی ها
مرا که از تمام خواستنی هایت دورم
مرا باور کن
بی تو مغرورم
بی تو بیمارم،
نه یک سال ،
نه یک ماه ،
نه صد سال
تو که خود می دانی من به دیدار نخستت مدیونم
تو چه میدانی قلب من تکه ای از خواب وجودت شده است
و تمام اسفند من برای
روز میلاد ت تو
می نوشتم تنها
من به تو مدیونم
که تنم را کُشتی
تو تمام روح مرا
از اسارت به تمام دنیا
آزاد می کردی
و نمی دانستی
که چقدر بیتابم
که فقط باری ،آری
فقط باری بگویم :
دوستت دارم
تو چه می دانستی معنی رنگ وقلم آن زمان که ترا
روی بوم میزاید
تو تمنای مرا فهمیدی؟
تو ته چشم مرا می دیدی؟
آه آن دیدار نخست که به من می گفتی:
ذره ای وارد نور شوم تا به چشمت آیم
آه این آغازش بود
می اندیشم
آن زمان که به من می گفتی:
تو چه می خواهی؟
و چه کس را ؟
تو نمی دانستی
من تمام هستیم غرق تمنای تو بود
چقدر دلتنگم
من ترا می خواهم
این همان جمله خاموش شده در هنجرهۀ سردم بود
که گذشت اینهمه سال --
من ترا می بینم
قاطی شهرت شده ای
و مرا یادت نیست
و منم
آن سه شاخه گل رز
که نمی دانم چرا رنگشان سبز بود
که گرفتم از تو
که سبب داشت آن روز
کنج دیوار اتاقم می بینم باز
آرزو می کردم
میدانستی
که چه اندازه دوستت دارم
.....
گندم ۴/۸۸
جای پا
خواب دیده بود. در ساحل دریا و در حال قدم زدن با خدا.
رو به رو، در پهنه آسمان صحنه هایی از زندگی اش به نمایش در می آمد.
متوجه شد که در هر صحنه دو جای پا در ماسه فرو رفته است.
یکی جای پای او و دیگری جای پای خدا.
وقتی آخرین صحنه از زندگی اش به نمایش در آمد،متوجه شد
که خیلی اوقات در مسیر زندگی او فقط یک جای پا بود .
همچنین متوجه شد که آن اوقات سخت ترین و ناراحت کننده ترین
لحظات زندگی او بوده است.
این واقعا او را رنجاند و از خدا درباره آن سئوال کرد:"خدایا تو گفتی
چناچه تصمیم بگیرم که با تو باشم ، همیشه همراه من خواهی بود.
ولی من متوجه شدم که در بدترین شرایط زندگی ام فقط یک جای
پاست، نمی فهمم چرا در مواقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشتم
مرا تنها گذاشتی."
خدا پاسخ داد:"فرزند عزیز و گرانقدرمن، تو را دوست دارم و هیچ وقت
تنهایت نمی گذارم.زمانهایی که تو در آزمایش و رنج بودی ،وقتی تو
فقط یک جای پا می بینی ،من تو را به دوش گرفته بودم."
چه طور میشه این همه آدم رو ندیده گرفت ؟
چـطور میشه یه روز چشم باز می کنی و همون اتاق همیشگی رو
می بینی . با تمام کـتابایی که هرشب میخونی و آخرش می گی :
تمومش کردم .
میزی رومیبـینی که غیر از یه دوجـین سی دی و کتاب و کاغذهای
تیکه تیکه ، کلی پلاسـتیک شـکلات روشهِ که می خواستی شب
قبل باخوردن شکلاتاش خودکشـی کنی که نشد . سعیتو کردی ،
همشون رو هم خوردی ولی ، نمردی .
آره شاید راه درستی واسه خودکـشی انتخاب نکردم . شایـدم به
قول مادرِ دوستم ، عمرم به دنیا بود.
خلاصه داشتم می گفتم چطور میشه چشم باز میکنی همه چیز
مثل گذشته جلو چــشـــمات باشـه ولی خـودت نباشی ، یعنی
هرچی می خوای بدونی چی اتفاقی افتاده که تمام اهمـیت دنیا
و آت و آشغالای توش جـای خودشون رو دادن به چیزی که فــقط
حس میشه کرد ،نمی فهمی.
نمی فهــمی تا کـجای دنـــیا رفتــه بـودی و حالا کــجای دنیایـی .
می خوای تمــام اتاق رو بـگردی تا سر نخی پیدا کنی از چند مــاه
قبل یا از چـند روز قــبل یا حتی چند سـاعت پیش .
ولی بعد با خــودت می گی : همینــه ، زندگی همینـه . چند روز ،
چند مــاه ، چند ســال حتی چند صــد سال پیش هم همین بوده.
پس رها می کنی سَرک کشیدن تو گذشتۀ نامعلومت رو.
و دوباره سعی میکنی بیای سر خط ...
و این سر خطِ ...
گندم ۲۹/۵/۸۸
اگر این شهر پر از آدمهاست
پس چرا اینهمه دلها تنهاست ؟؟؟؟؟
مترسک
یه مترسک کشیدم توی قاب دفترِ
خط خطیای قلب خود
یه مترسک کشیدم ،
چشاشو کردم سیاه
رو لبهاش خنده تلخی کاشتم
دو دستش رو مثل یه تیکه ابر،
نرم آروم ساختم
موج دریارو واسه مترسکم ،
روی موهاش کاشتم
رنگ گندم دادم من به پوست بدنش
حالا عمری میگذره
من پشیمونم ،
- بد -
بدجوری غمگینم
آخه یادم رفته بود واسه این مترسک بیروح و بی جون
توی قاب خط خطی های دلم
یه دل کوچیکِ ساده بزارم...
گندم 30/5/88
ستاره های قلب من به عشق تو جـون می کنَن
پـاره هـای دسـت مـنم برای تــو پُــل مـــی زنــن
خــاطره ها مـو خـط زدی ، دل رو دیگه قلــم نـزن
برای بردن تا بــهشت ، شـهرو دیگــه محــک نزن
این دیو، این رها شده از بند
مستِ مست
ایستاده روبروی من ؛
خیره در منست
گفتم به خوشتن
آیا توان رستنم از این نگاه هست ؟
مشتی زدم به سینۀ او
ناگهان دریغ
آئینۀ تمام قد روبرو شکست
حمید مصدق
مانع
در زمـانــهای گذشته ، پادشــاهی تختــه سنــگی را در وسط جاده قرار داد و بـــرای اینکه
عکس العمل مردم را ببیند ، خـودش را جـایی مخفی کرد.
بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پــادشاه بی تفاوت از کنار تــخته سنگ می گذشتند.
بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد.حاکم این شهرعجب
مرد بی عرضه ای است...
با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت.
نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه وسبزیجات بود ،نزدیک سنگ شد. بارهایش
را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد.
ناگهان کیسه ای را دید که زیر تـخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل آن
ســکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.
پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:
" هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد. "
اعتقادات
تو را با همۀ اعتقاداتت دوست دارم
و انتظار بیهوده ندارم که پرستش کنی
آنچه را که من می پرستم
تو همان باش که دوست داری
رو به همان قبله به ایست ،
در همان کلیسا دعا بخوان
من هرگونه که باشی دوستت دارم
اگر چه تفاوت دارد شیوۀ نیایش تو ومن.
گندم۲۲/۲/۸۴
گذشته از جمله های کلیشه ای ، دیگه دیدن روزای خوش به این سادگی نیست ،
هرچی بیشتر جلو می ریم کمتر مهربونیم، آخه گفتن دوستت دارم دیگه به این
ارزونی نیست
قیمتش چنتا سند ،چنتا قرار،گاهی چنتا عشق موندگار،هرچی هست
واسه هیچ کدوممون این عشقا واقعی نیست.همه اینها روگفتم تا عیدو تبریک بگم...
عید بر همه همایون باد.
وقت زیادی که ننوشتم واقعیت اینه که بدترین روزا گذشت ولی گذشت...
روزهایی که برای تکرار نشدنش حاضرم عمرم رو بدم....
گندم ۱۶/۵/۸۸
کسی نوشت:چرا همیشه چیزایی که نباید ببینم رو می بینم
من می نویسم:چرا همیشه چیزایی که نباید بشنوم رو می شنوم
امروز احساس می کردم زمان چقدر زود و زیبا میگذره
آخه من انتظار یه معجزه رو می کشم،هر اتفاقی میتونه یه معجزه باشه
اگه درست فکر کنیم می بینیم هر روز هزار تا معجزه رخ می ده ولی
ما اونا رو نمی بینیم
معجزه نیست که هر روز چشات باز می کنی و دنیا رو میبینی؟
معجزه نیست که راه میری؟
معجزه نیست که می خندی ؟حتی غمت هم معجزه است ،
اگه غمگین نمی شدی معجزۀ شادی و لبخندو هرگز نمی فهمیدی
این معجزه است که مدام و مدام این وسیله ارتباطی
صدایی رو بیرون می ده که ازش نفرت دارم
<< در حال حاظر مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد لطفا بعداً تماس بگیرید >>
ولی زیباترین معجزه وقتی رخ می ده که کمی این وسیله ارتباطی رو حرکت می دی
و من صدای متفاوتی میشنوم...
فقط همین.....
گندم22/11/87
تصنیف های عشق
· یک دوست خوب کسی است که در کنارش جرات می کنید خودتان باشید و مجبور به وانمود کردن
آن چیزی که واقعا" نیستید نخواهید بود.
· عشقی که با شناخت شروع می شود هرگز پایان نمی گیرد.
· دوست خوب کسی است که وقتی شما مرتکب حماقتی شدید،فکر نکند این کار همیشگی
شماست.
· یک قلب به میزانی که دیگران به آن عشق می ورزند سنجیده نمی شود بلکه میزان سنجش آن
عشقی است که به دیگران می ورزد.
· آدمهای زیادی به زندگی شما وارد می شوند ولی فقط دوستان واقعی رد پاهایشان بر روی قلبتان
باقی خواهد ماند.
· برای مدریت بر خودتان ،مغز خود را به کار برید ولی برای مدیریت بر دیگران قلبتان را.
· خداوند به هر پرنده ای غذای او را می دهد اما آن غذا را به داخل لانه او نمی اندازد.
· اگر کسی شما را یک بار ما یوس کرد این اشتباه از او خواهد بود اما اگر دوبار شما را ما یوس کرد
اشتباه از خودتان بوده است.
· ذهنهای بزرگ درباره ایده های بزرگ صحبت می کنند؛ذهنهای معمولی درباره حوادث معمولی و
ذهنهای کوچک درباره مردم.
· از اشتباهات دیگران پند بگیرید زیرا زندگی شما آنقدر طولانی نخواهد بود که از همه اشتباهات
خود پند بگیرید.
· زبان عملا وزن قابل ملاحظه ای ندارد اما فقط عده بسیار کمی قادر به حمل آن هستند.
· کسی که همه مال خود را از دست می دهد چیز زیادی را از دست داده است.کسی که همه
دوستان خود را از دست میدهد چیز بسیار زیادی را از دست داده است. ولی کسی که همه ایمان خود را
از دست میدهد همه چیز خود را از دست داده است.
قتل عام
صداقتت که بی اعتمادیت را فاش می کرد
مهربانی ات که پشتم را گرم می کرد
زیبایی کلامت که به آرامش دعوتم می کرد
هرگز از یاد نخواهم برد عشقی که به سازهایت داشتی
شادی چشمانت را، برق نگاهت را
سرعت و پنجه های گرمت آنگاه که روی ساز بالا و پایین می بردی
برای اولین بار- شیر تازه،چیدن میوه از روی درخت
حاصل؟...( کنجکاوی من)!
گم و گیج به گلهای سبز خیره می مانم
سبز بودنش را نمی فهمم ، تعدادش را نمی فهمم و حتی رز بودنش را هم
شاید تنها دلیلش همان بی دلیلی بود
و تنها کسی که به دستان کارکرده ام اشاره کرد
بعد آنکه رنگ را به آغوش بوم رساندم
و دیگر هیچ کس.....
گمان می کنم ذره ای عشق بود در صدایت آن هنگام که از نقاشی های روی دیوار
اتاقت
حرف میزدی....
باور می کنم ،آری تو هیچ گاه دروغ نمی گفتی
آنقدر در دل نزدیک واینهمه دور
و احترام بین مان تمام عشق داشتۀ من به تو ونمی دانم کدام حس دنیا در تو
را به من
زیرتیغ بی رحم خود
قتل عام کرد....
گندم2/9/1385
هنر
هنر مصریان علوم غریبه است .
هنر کلدانیان حساب است .
هنر یونانی ها تناسب است .
هنر رومیان تقلید است .
هنر چینی ها آداب معاشرت است .
هنر هندوها سنجیدن خیر و شر است .
هنر یهودیان در مفهوم ویرانی است .
هنر اعراب در یادآوری گذشته ها و اغراق است .
هنر پارسیان در عیب جویی است .
هنر فرانسوی ها در کلک و تردستی است .
هنر انگلیسی ها در تحلیل و قیافۀ حق به جانب گرفتن است .
هنر اسپانیایی ها در تحجر است .
هنر ایتالیایی ها در قشنگی است .
هنر آلمانی ها در جاه طلبی است .
هنر روس ها در غم و غصه است .
جبران خلیل جبران
وحشت دنیا
روزی احساس کردم زندگی واسه آدما جز چند تا عادت ساده نیست،
خوابیدن ، بیدار شدن ، راه رفتن ، نشستن ، خوردن ،خرید کردن ، کار کردن،بحث
کردن ،عشق ورزیدن ،تنفر داشتن ، ساختن ،خراب کردن ....
و خیلی چیزای دیگه که همه قسمتی از عادات ماست . ولی یکم فکر کن ،
کی پیدا می شه که عادت داشته باشه به بی عادتی؟
راستی نداشتن عادت هم خودش می تونه یه عادت باشه.
دقیق که می شم میبینم کاش بشه بتونم خودمو تهی از عادت کنم.
یعنی ممکنه؟ شاید ...ولی نه ،من به نبود تو عادت کردم.من به لمس هرروزه
خاطراتت عادت کردم.
من به خبرهایی که هر روز تو این شهر از تو می شنوم عادت کردم.من به فکر
برنگشتنت عادت کردم .راستی اینهارو بی خیال.
من به دوست داشتنت عادت کردم.
اینقدر عادت کردم که
از شدت عشق من به تو ، دنیا به وحشت می افته.
گندم 22/7/87
درویشی به اشتباه به جهنم میره و شیطان صداش بلند می شه که : جاسوس میفرستین جهنم ؟ از روزی که اومده همه رو هدایت می کنه.
درویش اینطور می گفت : با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگه به تصادف به جهنم افتادی خود شیطان ترا به بهشت بفرسته.
در التهاب یافتن راهی ، برای گفتن یک جمله به آنکه دوستش می داری ، که :
" ناخواسته عاشقت شدم،سعی کن بفهمی!!! "
گوهرت از چیست ؟
از کجایی تو؟
که کُرور کُرور سایۀ شگفت
به تو روی آرند ؟
چون هر کسی
سایه ای برای خویش پرورده است
و تو اما
یگانه ای هستی
که هر سایه ای را به عاریت
توانی گرفت .
آدونیس را وصف کن
آن آفریدۀ برساخته را
که با تقلیدِ ناشیانه ای
از تو بر خواسته اند
همۀ زیبایی ها را
بر گونۀ هلن نهاده اند
و تو
با جامه های یونانی
از نو
آراسته شدی .
از بهار
سخن بگو
از درو کردنِ پاییزان
آن که سایۀ زیبایی ات را نشان می دهد
در قالب دیگری ظاهر می شود
چونان سخاوت تو
که بخشندگی ات را فاش می سازد .
بهره مند
از اینهمه لطف و زینت
چه بی نظیری تو !
و کسی مانندۀ تو نیست
در وفاداری !
ویلیام شکسپیر
چند روزیِ مصمم شدم که از یاد ببرم بزرگترین حــــماقت زنــــدگی رو
بـــرای چه چیزی مرتـــکب شدم ، برای بی ارزشترین حــــس دنیا یعنی
(( غرور )) ، و چه حماقتی وقتی این کلمۀ بی ارزشو تو پرانتز بنویسی.
نه دچار اشتباه نشین، منظورم نوشتن این کلمه تو پرانتز ذهنمِ .
امید وارم ذهن شما هیچ پرانتزی نداشته باشه.
آره خواستم از یاد ببرم، اما شوربختانه این اتفاق هرگز نمی افته.
می دونین یه کسی که خیلی دوستش دارم و چطو بگم؟... (کلیشه ای میگم)
الگوی زندگی منه میگفت :
فکر کن تو زندگی بابت هر اشتباهی که مرتکب می شی یه انگشتتو قطع می کنن
اونوقت تا عمر داری وقتی به دستت نگاه می کنی به خودت می گی
کاش کمی فکر کرده بودم...
آره من مرتکب اشتباه شدم،انگشتمم قطع نشده ولی هر روزکه فرصت تازه ای
برای زندگی بهم داده می شه به خودم می گم کاش به جای اینهمه فرصت
زندگی یکبار فرصت شکستن به پای زندگی داشتم....
حرفهامو می فهمی؟
فقط امید وارم.
گندم25/10/87
هنرنمایی
قلبم را از هراس دوباره ی عاشقی دور از دست مردمان نگاه می داشتم
و
تو
پیدایش کردی ،
رامش کردی،
آرامش کردی
و
رهایش کردی.....
آری
هنر نمایی خوبی بود
رهایش کردی
رهایش کردی....
گندم22/12/85


